او...
بعضی آدم ها، ترجیح می دن دروغ بشنون یا حقیقت رو جوری غیر از اونی که هست تصور کنن. دبیر تاریخِ من می گه محمدرضا پهلوی از این آدم ها بوده. می گه:« درباری ها از دو تا چیز خیلی می ترسیدن: دروغ گفتن به رضاخان و راست گفتن به محمدرضا!» خیلی ها معتقدن یکی از دلایل سقوط پهلوی ها همین بوده. البته این فقط محمدرضا پهلوی نبود که دروغِ خوش آیند رو به راستِ ناگوار ترجیح می داد. خیلی از ما هم همین طوریم. مثلاً داداش من ممکنه خیال کنه خیلی خوش صداست! تو ممکنه فکر کنی بدون درس خوندن هم می تونی کنکور قبول بشی!! من، احتمال داره خیال کنم خیلی شق القمر می کنم که وبلاگ می نویسم و این که با وبلاگ نویسی ام در حال هدایت گمراهانم!!!
ممکنه من و تو ترجیح بدیم این طوری خیال کنیم اما حقیقت موظف نیست خودش رو با خیالات ما هماهنگ کنه. چه من و تو دلمون بخواد و چه نخواد، «قلم معجزه نمی کنه». این جمله ایه که معلم انشای راهنمایی من، هر جلسه ده بار تکرار می کرد. هربار هم زُل می زد تو چشم های من که کنار پنجره نشسته بودم و داشتم درباره ی انقلابی که قراره با انشاهام راه بندازم خیال پردازی می کردم! (اگه تو هم گرفتار همین مالیخولیا هستی، می تونی برای درمان، 110 روز، روزی 110 بار از روی اون جمله ی قصار –قلم معجزه نمی کنه- بنویسی. نتیجه شو تضمین می کنم.)
ای وااااااای! اینم شد سوال!؟ یعنی چی که «اگه معجزه نمی کنه ما برای چی قلم می زنیم»!؟ جای دیگه این حرف رو نزنی. بهت می خندن ها! عزیز دلم! ما می نویسیم( و باید بنویسیم) دقیقاً به این دلیل که قلم معجزه نمی کنه. اگه معجزه می کرد دیگه لازم نبود بنویسیم. اگه قلم معجزه می کرد، مردم از همون عصر ناصرخسرو یا حداکثر سعدی، توبه می کردن و هدایت می شدن و به خوبی و خوشی می رفتن بهشت و بعد، قصه ی ما به سر رسید، کلاغه به خونه اش...چیزه...ببخشید...داشتم می گفتم. اگه قلم معجزه می کرد الان من داشتم از بهشت وبلاگم رو به روز می کردم!
پی نوشت ها:
1- قلم معجزه نمی کنه اما معنیش این نیست که قلم هیچ کاری نمی کنه. حواسِت باشه از اون وَرِ بوم نیفتی.
2- نبودم. به نام درس به کام خواب!
3- کی گفته نبودم؟ بودم. تو نمی دیدیم. توصیه می کنم کامنت های بی امضای وبلاگت رو یه مرور بکنی. مخصوصاً اون هایی رو که اسم پسرانه دارن!
یا زهرا!
و دشمن پشت دیوارهای شهر است...این المستشهدون؟