تعداد کل بازدید : 6769

  بازدید امروز : 0

  بازدید دیروز : 18

پیک گردان

[ خانه | ایمیل |شناسنامه | مدیریت ]

 

موضوعات وبلاگ

 

لینک دوستان

امیدزهرا
شهید سید محمد شریفی
«عشقی»
فاطمه زهرا کوچولو
آقاشیر
نوشته های یک ناظم
علمدار دین
در هوای دوست
شهدای غریب
کسی که مثل هیچکس نیست
**پنجره**
خود نوشت
این جا چراغی روشن است
من و زندگی
پوتین خاکی
رئیس کوچولو
تا صبح انتظار
گل یا پوچ؟
کلبه احزان
مامانِ نی نی
گل های بوستان انقلاب
عهد جانان
به رنگ انتظار
یا ایها المسلمین اتحدوا
حنظله
وب نوشت دنج
لِنج
::Ab o Atash::
کامران نجف زاده
عشق علیه السلام
شیون فومنی
از قبیل زندگان
..::خاکریزیسم::..
آخرین اصولگرا
به نام خدا
یک قدم تا پشت خاکریز
بابا نان داد
گل همیشه بهار
محسن،محسن،خدا

لوگوی دوستان


 

درباره خودم

پیک گردان
مائده ایرانی[30]
تشنه‏ی آب دیده‏ام، رندِ شراب دیده‏ام / گنگم و خواب دیده‏ام، در شب چشمان شما

 

لینک به لوگوی من

پیک گردان

 

آوای آشنا

 

بایگانی

مثلاً مقدمه
عاشقانه ها [8]
عاقلانه ها [5]
هزیانواره ها [5]
دردهای فرامرزی [3]
افشاگرانه ها
دنیای مجازی [3]
اطلاعیه ها

 

اشتراک

نام:

ایمیل:

 

 

بسا سخن که از حمله کارگرتر بود . [نهج البلاغه]

+ تعجب می کنم که تعجب می کنن!

نویسنده:مائده ایرانی::: دوشنبه 2/2/1387::: ساعت 11:7 عصر

او...


قبل از هرچیزی، می خوام بگم از نوشتن این مطلب متاسفم؛ نه به خاطر این که خجالت می کشم. نه. متاسفم شرایط دنیا جوریه که لازمه هر چیز واضحی رو تکرار کرد. متاسفم آدمایی وجود دارن که باید براشون هر چیز واضحی رو توضیح داد. و اما بند دوم.


اگه تو یکی از اونایی باشی که پشت دیوارهای امن پارسی بلاگ رو به همه جای نت ترجیح می دن و هیچ نوشته ای رو نمی خونن مگه قبلن مدیرای محتوایی اونا رو «برگزیده» اعلام کرده باشن که هیچ. وگرنه می دونی که این روزا توی نت – بهتره بگم تو جاهای به خصوصی از نت- خبراییه. به نظر می رسه فمنیست ها این روزها خیلی متعجب هستن. متعجبن که چرا هیچ روایت زنانه ای از سکس وجود نداره یا بهتره این جوری بگم: متعحبن از این که هرزنگاری زنانه(!!!) نداریم. راستش رو بخوای منم متعجبم. البته از یه چیز دیگه. به نظر من عجیبه که فمنیستا نکات اصلی و بنیادی مربوط به هرزنگاری رو فراموش کردن. اونم با توجه به این که تا به حال جزئیات ظلم های تاریخی ای که به زن ها شده (مثلا نحوه ی قربانی کردن دخترها پیش پای مجسمه ی فلان خدای هندو) از جلوی چشمشون دور نشده. (و قطعا این قابل تحسینه.) راستی چرا فراموش کردن؟ چرا یادشون رفته که هرزنگاری یکی از بچه های قد و نیم قد سرمایه داری از همسران حرمسراییشه و طبیعیه که به پدر خودش خدمت کنه نه به دیگران؟ چرا یادشون رفته که سرمایه داری در ذات خودش یه پدیده ی مردانه است؟ (برادرای عزیزم ببخشید. به خدا قصد کَل کَل کردن ندارم. اینم فراموش نکردم که همزاد سرمایه داری – یعنی مصرف گرایی- یه پدیده ی زنانه است.) من تعجب می کنم که تعجب می کنن!


 قبل از رفتن اینم بگم. من فکر می کنم هرزنگاری بزرگترین ظلمیه که به عشق شده و از این بابت که در کل این جریان، ما زن ها ظالم نبودیم شرمنده نیستم. هرچند از این که مظلوم بودیم شرمنده ام. می دونید که مظلوم هم شریک جرم ظالمه. نمی دونستید؟ چرا می دونستید.


پی نوشت ها:


1-  من تعصب ندارم روی این که فارسی سره حرف بزنم. اگه می گم هرزنگاری و نمی گم صنعت پورن، برای اینه که دوس ندارم از بچه ی نامشروع و ناقص الخلقه ی سرمایه داری با همون احترامی حرف بزنم که خرج –مثلا- صنعت چاپ می شه.


2-   خدا جون می بینی چه دنیایی داریم؟ اگه می بینی پس چرا خودتو زدی به ندیدن؟ الهم عجل! عجل! عجل!


و دشمن همه جا هست...این المستشهدون؟


یا زهرا


 


 



+ این راهش نیست

نویسنده:مائده ایرانی::: جمعه 17/12/1386::: ساعت 8:44 عصر

او...


من کلوب دات کام را دوست داشتم و -اگرچه آدم ها برای دوست داشتن نیازی به دلیل ندارند- برای دوست داشتنش یک دنیا دلیل هم داشتم. شاید مهم ترین دلیلم این بود که کلوب را به تنهایی کشف کرده بودم، کوچه پس کوچه هایش را به تنهایی بلد شده بودم و بی آن که از کسی کمک بگیرم، تمام فوت و فن های زندگی در کلوب را آموخته بودم.در اصل، کلوب تقریبن خانه ی من شده بود. یا این حال وقتی خبر فیلتر شدنش را خواندم، اندوه و خشم من، از نوع اندوه و خشم انفرادی کسانی که خانه هایشان را از دست می دهند نبود. به خاطر همه ی کلوب دات کامی ها عصبانی بودم نه فقط به خاطر خودم. شاید بیش تر احساس کسی را داشتم که کشورش از او گرفته شده.


بهترین تعریف برای کلوب، همان عنوان بلندپروازانه ای بود که مدیرانش به آن داده بودند:«جامعه ی مجازی ایرانیان». کلوب یک جامعه ی واقعی بود. در آن جا می توانستی بشناسی، شناخته شوی، دست دوستی بدهی، اعلام جنگ کنی، دوست داشته باشی، بیزار شوی و در یک کلام زندگی کنی. من قبول دارم که آن جا، سرزمین گل و بلبل نبود. همان طور که دنیای واقعی دنیای گل و بلبل نیست. قبول دارم که آن جا زشتی هایی هم داشت. خیلی از این زشتی ها را خودم دیده بودم. آدم هایی را دیده بودم که به عقاید هم احترام نمی گذاشند. آدم هایی را دیده بودم که فکر می کردند «انسان» یکی از اجناس پشت ویترین بقالی هاست. همه ی این ها را دیده بودم و فراموش هم نکرده ام. اصلن به خاطر همین زشتی ها بود که این ماه های آخر خیلی کم به کلوب سر می زدم اما با همه ی این ها فکر می کنم فیلتر کردن آن جا، جنون آمیزترین و حتی خائنانه ترین کاری بود که می شد کرد. فقط به این دلیل ساده که کلوب دات کام یک جامعه بود و جوامع را نمی شود خفه کرد. چون جوامع مثل دفتر هستند. شاید بعضی آدم های احمق، به خاطر یک کلمه ی اشتباه یک کاغذ را پاره کنند اما فقط دیوانه ها هستند که به فکر پاره کردن دفترها می افتند. دفترهای پرغلط را باید پاک کرد و از نو نوشت.


پی نوشت ها:


1-   ناهنجاری هایی که کلوب دات کام به خاطرشان فیلتر شد در دنیای واقعی هم کم نیستند. برای آن ها می خواهیم چه کار کنیم؟ باز هم فیلترینگ؟!


2-   مستر مخابرات! این راهش نیست.


3-   این داستان را شنیده ای که می گویند: «اگر بنویسی "فیلترینگ" فیلترت می کنند»؟ خیلی دوست دارم بدانم از کدام ذهن خلاقی تراوش کرده است.


4-   فیلترییییییینگ!!!


5-   پس چرا فیلتر نشدم؟!


یا زهرا!


و دشمن پشت دیوارهای شهر است...این المستشهدون؟



+ وبلاگ نویسی از بهشت!

نویسنده:مائده ایرانی::: دوشنبه 13/12/1386::: ساعت 7:57 عصر

او...


بعضی آدم ها، ترجیح می دن دروغ بشنون یا حقیقت رو جوری غیر از اونی که هست تصور کنن. دبیر تاریخِ من می گه محمدرضا پهلوی از این آدم ها بوده. می گه:« درباری ها از دو تا چیز خیلی می ترسیدن: دروغ گفتن به رضاخان و راست گفتن به محمدرضا!» خیلی ها معتقدن یکی از دلایل سقوط پهلوی ها همین بوده. البته این فقط محمدرضا پهلوی نبود که دروغِ خوش آیند رو به راستِ ناگوار ترجیح می داد. خیلی از ما هم همین طوریم. مثلاً داداش من ممکنه خیال کنه خیلی خوش صداست! تو ممکنه فکر کنی بدون درس خوندن هم می تونی کنکور قبول بشی!! من، احتمال داره خیال کنم خیلی شق القمر می کنم که وبلاگ می نویسم و این که با وبلاگ نویسی ام در حال هدایت گمراهانم!!!


ممکنه من و تو ترجیح بدیم این طوری خیال کنیم اما حقیقت موظف نیست خودش رو با خیالات ما هماهنگ کنه. چه من و تو دلمون بخواد و چه نخواد، «قلم معجزه نمی کنه». این جمله ایه که معلم انشای راهنمایی من، هر جلسه ده بار تکرار می کرد. هربار هم زُل می زد تو چشم های من که کنار پنجره نشسته بودم و داشتم درباره ی انقلابی که قراره با انشاهام راه بندازم خیال پردازی می کردم! (اگه تو هم گرفتار همین مالیخولیا هستی، می تونی برای درمان، 110 روز، روزی 110 بار از روی اون جمله ی قصار –قلم معجزه نمی کنه- بنویسی. نتیجه شو تضمین می کنم.)


ای وااااااای! اینم شد سوال!؟ یعنی چی که «اگه معجزه نمی کنه ما برای چی قلم می زنیم»!؟ جای دیگه این حرف رو نزنی. بهت می خندن ها! عزیز دلم! ما می نویسیم( و باید بنویسیم) دقیقاً به این دلیل که قلم معجزه نمی کنه. اگه معجزه می کرد دیگه لازم نبود بنویسیم. اگه قلم معجزه می کرد، مردم از همون عصر ناصرخسرو یا حداکثر سعدی، توبه می کردن و هدایت می شدن و به خوبی و خوشی می رفتن بهشت و بعد، قصه ی ما به سر رسید، کلاغه به خونه اش...چیزه...ببخشید...داشتم می گفتم. اگه قلم معجزه می کرد الان من داشتم از بهشت وبلاگم رو به روز می کردم!


پی نوشت ها:


1-   قلم معجزه نمی کنه اما معنیش این نیست که قلم هیچ کاری نمی کنه. حواسِت باشه از اون وَرِ بوم نیفتی.


2-   نبودم. به نام درس به کام خواب!


3-    کی گفته نبودم؟ بودم. تو نمی دیدیم. توصیه می کنم کامنت های بی امضای وبلاگت رو یه مرور بکنی. مخصوصاً اون هایی رو که اسم پسرانه دارن!


یا زهرا!


و دشمن پشت دیوارهای شهر است...این المستشهدون؟


 



لیست کل یادداشت های این وبلاگ

[2/2/1387- 11:7 ع] تعجب می کنم که تعجب می کنن!
[17/12/1386- 8:44 ع] این راهش نیست
[13/12/1386- 7:57 ع] وبلاگ نویسی از بهشت!
[آرشیو شده ها]


[ خانه | ایمیل |شناسنامه | مدیریت ]

©template designed by: www.persianblog.com