تعداد کل بازديد : 7413

  بازديد امروز : 20

  بازديد ديروز : 30

پيک گردان

[ خانه | ايميل |شناسنامه | مديريت ]

 

موضوعات وبلاگ

 

لينک دوستان

 

درباره خودم

پيک گردان
مائده ايراني[32]
تشنه‏ي آب ديده‏ام، رندِ شراب ديده‏ام / گنگم و خواب ديده‏ام، در شب چشمان شما

 

لينک به لوگوي من

پيک گردان

 

آواي آشنا

 

بايگاني

مثلاً مقدمه
عاشقانه ها [8]
عاقلانه ها [8]
هزیانواره ها [5]
دردهای فرامرزی [3]
افشاگرانه ها
دنیای مجازی [3]
اطلاعیه ها

 

اشتراک

نام:

ايميل:

 

 

بارالها! دوستي ات را محبوب ترين چيزها برايم قرار ده، ترس از خودت را ترس آورترين چيزها نزدم قرار ده وبا شوق به ديدارت، نيازهاي دنيايي را از من بِبُر . [رسول خدا صلي الله عليه و آله]

+ مدرسه ي موش ها(موج مکزيکي)

نويسنده:مائده ايراني::: سه‏شنبه 3/7/1386::: ساعت 6:54 صبح

او...


صبا خانوم برداشته يه بلاگ تگ جديد طراحي کرده به نام«موج مکزيکي مدرسه» که از من هم دعوت شده توش شرکت کنم!(اينم شد سوال که کي دعوت کرده؟ خود صبا ديگه! وووي که بعضيا چقدر گيج تشريف دارن!)


دوستان غالباً مي دونن که من بلاگ تگ رو فقط در شرايطي قبول دارم که هدف مند باشه(مثل بلاگ تگ تجربيات وبلاگ نويسي) و معتقدم فقط وقتي ميشه توش شرکت کرد که  موضوعش به درد مخاطبمون بخوره نه اين که ما و وبلاگمون رو ببره به سمت «چرت نگاري».(فرهنگستان زبان فارسي کجاست که با اصطلاح جديد من حال کنه؟!) بلاگ تگ فعلي که صبا خانوم طراحش باشه کاملن با تعريف من از بازي هدفمند نمي خونه . به همين خاطر نيمکره ي چپ مغزم امر مي کنه به شرکت نکردن اما نيمکره ي راست مي گه:« بي خي خي بچه ! تو همين جوريشم کم چرت نگار نيستي ! بعدشم، انصاف داشته باش! اصلاً صبا مي تونه کار هدفمند انجام بده؟!» و خب منم تسليم نيمکره ي راست مغزم شدم و مي نويسم فقط يادتون باشه اگه طي شيش ماه آينده از من و نوشته هام تو خط مقدم خبري نبود ، يخه ي همين نيمکره ي راست رو بگيرين با اين افاضاتش در مورد صبايي!!! هر چي نباشه از قديم گفتن «لابي فقط لابي صبا» ( خب از قديم نگفتن که نگفتن! تو چرا مي زني تو ذوق بچه؟)


و اما اسرار مدرسه اي من:


1- کلاس اول ابتدايي که بودم بچه ي بي نهايت ملوس! و خانم! و مثبتي بودم . اما گاهي وقتا که مثبت بودن حوصله مو سر مي برد ، زنگ هاي تفريح (با استفاده از روابط حسنه اي که با انتظامات ها داشتم) توي سالن مي موندم و وقتي همه جا به قدر کافي خلوت مي شد ، مي رفتم اون يکي کلاس اول (معروف به کلاس خانم حق شناس) و جاي کيفاي بچه ها رو با هم عوض مي کردم! گاهي وقتا وسط ساعت درس يه دفعه ياد اين شيرين کاري ام مي افتادم و با قوه ي تخيل سرشارم عکس العمل خلق الله رو تصور مي کردم و در نتيجه عين هيستريک ها مي زدم زير خنده! معلم بيچاره ام مي خواست منو به يه روانشناس نشون بده!


2- انتخابات سال 80 مصادف شده بود با کلاس پنجم من و آقاي جاسبي( رئيس فعلي دانشگاه کاملن آزاد اسلامي!) هم جزو کانديداها بودن. من و يکي از دوستاي جون جونيم (زينب خانم) هيچ کدوم دل خوشي از دانشگاه آزاد نداشتيم . (آخه دختر عموي من و خاله ي زينب دانشجوي دانشگاه آزاد بودن ) اين شد که فکر کرديم بايد جلوي انتخاب مستر جاسبي رو بگيريم. شروع کرديم به جمع آوري بروشورهاي اوشون . کار خاصي با بروشورها نداشتيم ها! يه نموره تو عکس آقاي جاسبي دست مي برديم چهار خط هم با دست مبارک به نوشته ها اضافه مي کرديم و يواشکي مي ذاشتيم تو کيف معلم ها! اين اولين فعاليت سياسي من بود! ( البته اين خيلي سري نبود قبلن هم تو وبلاگم بهش اشاره کردم!)


3- دوران راهنمايي تو مدرسه خيلي آزادي داشتيم؛ هر چي دلمون مي خواست بار معلما مي کرديم(!) ، هر وقت هوس مي کريدم مي بردنمون سينما(!!) ، حتي آخرا کار به جايي رسيد که برامون تو مدرسه برامون چهارشنبه سوري گرفتن(!!!) همين آزادي زير دلمون رو زده بود و دچار توهم فانتزي(!!!) شده بوديم که خيلي بهمون ظلم مي شه! اين بود که به مناسبت هفته ي معلم يه نشريه ديواري درست کرديم پر از انتقاد به مدرسه و معلماي بي چاره. آخرشم به پيشنهاد من ، بر داشتيم نوشيتم«ما معلم مي خواهيم نه هيتلر»!!!(اون روزا شديدن تحت تاثير هيتلر بودم!) نشريه رو برداشتيم برديم دفتر که اجازه ي نصب بگيريم. از قضا معلم رياضي مون(که براي من عين ابوالهول بود!) توي دفتر بود! طرف نشريه رو که ديد نصيحت رو شروع کرد. منم فرز و چابک خودم رو رسوندم به دبير علوم که يعني من براي ديدن دبير علوم اومدم دفتر! چهار تا سوال قلمبه سلمبه پرسيدم و اومدم بيرون .اما دوست بيچاره ام گير دبير رياضي افتاد و نيم ساعت تو دفتر موند! بعدشم تا آخر اون روز گريه کرد!!!


4- سال اول دبيرستان شده بودم مجري برنامه ي دهه ي فجر . اومدم خلاقيت به خرج بدم براي همين يه بخشايي از کتاب «و اينک شوکران 1» (شهيد مدق به روايت هسرش) رو تو متن خودم گنجوندم. از بي عقلي رفتم همون جايي رو انتخاب کردم که منوچهر و فرشته آشنا مي شن! آقا چشمتون روز بد نبينه! خوندن متن همانا و منفجر شدن مدرسه از خنده ي بچه ها همان! آخرش براي ساکت کردنشون ناچار شدم يکي از اون فريادهاي غراي مخصوص خودم رو بکشم! جالب اينکه ناظم مدرسه به روي خودش نياورد و بعد از ساکت شدن بچه ها اومد خواهش کرد اسم کتاب رو دوباره بگم!!!


5- سال دوم دبيرستان ، ساعت آخر روزهاي شنبه بي کاري داشتيم اما رفتن به خونه منوط بود به حضور خانم مدير و اجازه ي ايشون. روزايي که مدير نبود بايد مدرسه مي مونديم تا زنگ بخوره و اين اصلن دلچسب نبود. بعضي از بچه ها اين جور مواقع از ديوار حد فاصل مدرسه ي ما و دبستان پسرانه مي پريدن اون ور (و البته هر دفعه کلي از پسرا مشت و لگد مي خوردن!) ولي من نمي تونستم اين کار رو بکنم آخه بچه مثبت بودم و شديدن تو چشم! تازه با چادر که نمي شه ديوار نوردي کرد! يکي از همين شنبه هاي کذايي يکي از رفقا پيشنهاد داد که دسته جمعي از مدرسه بزنيم بيرون و به روي خودمون نياريم...يعني که ما اجازه داريم! سرمون رو انداختيم پايين و ده برو که رفتي! روز بعدش تعطيل بود و ما تا دو روز نرفتيم مدرسه. سه شنبه وقتي رسيديم مدرسه من رو دم در گرفتن که چرا ناظم بدبخت رو به سکته انداختي! نگو ناظممون از تعجب اينکه من با فراري ها بودم نيم ساعت خشکش زده بود! شانس آوردم که اين جوري شد وگرنه تلفن به مامان رو شاخش بود! نکته ي قشنگش اينه که اون رفيقمون که طرح فرار از خودش بود تو مدرسه مونده بود!


***


پي نوشت ها:


1-  خيلي ها بودن که دوست داشتم دعوتشون کنم ولي حيف که فقط پنج تا دعوتنامه دارم . پس همه ي گلايي که دعوت نشدن ببخشن لطفن...


2-     بعضي ها رو مي خواستم دعوت کنم ديدم ديگرون دعوتشون کردن.


3-     بعضيا رو مي خواستم دعوت کنم ولي هيبت و جلالشون حسابي ترسوندم!


حالا با همه ي اين اوصاف دعوتي ها اينا هستن:


1-     خانوم ناظم


2-     مامان نيني


3-     عطيه خانم


4-     زينب السادات عزيزم


5-     داداش محسن


وقتي نوشتين بگين که لينکتونو بذارم...


*** نکته ي فوق مهم:  چون بچه هاي خوبي بودين همون طور که قول داده بودم چند تا عکس از خودم مي ذارم براتون. اول از همه عکس هاي خردسالي که اسناد تاريخي مهمي هستند. از چه نظر؟ حالا صبر کنين به اونشم مي رسم:


اين عکس ثابت مي کنه من چه بچه ي باخدايي بودم! 


 مائده ي ذاکر


 اين عکس ثابت مي کنه از محبان اهل بيت بودم!


مائده ي عزاردار 


 اين عکس ثابت مي کنه ورزشکار بودم!


 مائده ي ورزشکار


 اين عکس ثابت مي کنه مردمدار بودم!


 مائده ي مردمدار


 


 و اما عکس هاي دوران مدرسه. فقط عکساي کلاس پنجم به بعد رو فاکتور گرفتم چون خيلي شبيه الانم هستن. اينم عکس ها:


 عکس روز اول مدرسه در کلاس اول:


 کلاس اولي


 عکس روز اول مدرسه در کلاس دوم:


 کلاس دومي1


 همون روز در همون سال:


 کلاس دومي2


 روز اردوي مدرسه در کلاس چهارم:


اردوي کلاس چهارم 


 


 يازهرا


و دشمن پشت ديوارهاي شهر است...اين المستشهدون؟


 


 

                      

ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[7/5/1387- 5:16 ع] ...
[1/5/1387- 5:32 ص] در باب فيلترينگ-اولين حرف ها
[آرشيو شده ها]


[ خانه | ايميل |شناسنامه | مديريت ]

©template designed by: www.persianblog.com