تعداد کل بازديد : 7413

  بازديد امروز : 20

  بازديد ديروز : 30

پيک گردان

[ خانه | ايميل |شناسنامه | مديريت ]

 

موضوعات وبلاگ

 

لينک دوستان

 

درباره خودم

پيک گردان
مائده ايراني[32]
تشنه‏ي آب ديده‏ام، رندِ شراب ديده‏ام / گنگم و خواب ديده‏ام، در شب چشمان شما

 

لينک به لوگوي من

پيک گردان

 

آواي آشنا

 

بايگاني

مثلاً مقدمه
عاشقانه ها [8]
عاقلانه ها [8]
هزیانواره ها [5]
دردهای فرامرزی [3]
افشاگرانه ها
دنیای مجازی [3]
اطلاعیه ها

 

اشتراک

نام:

ايميل:

 

 

اگر بنده آجل و پايان آن را مى‏ديد ، با آرزو و فريبندگيش دشمنى مى‏ورزيد . [نهج البلاغه]

+ اتحدوا...اتحدوا...اتحدوا....

نويسنده:مائده ايراني::: دوشنبه 16/7/1386::: ساعت 1:21 عصر

او...


اين بخشنامه ، براي روسا و بلندپايگان وزارت مستعمرات و در راستاي هدف مذکور {نابودي کامل تمدن اسلامي} تدوين شده و مرکب از چهارده ماده بود (...) خلاصه ي اين بخشنامه اين است:


(...) 5- تدارک نقشه اي براي تجزيه ي دو کشور اسلامي ترکيه و ايران به کشورهاي کوچک و با هم درگير ، مثل حالتي که هم اکنون در هند حاکم است . اين عمل را بايد طبق قاعده ي «تفرقه بينداز و حکومت کن» و «تفرقه بينداز نابود کن» به انجام رساند.


از : کتاب «خاطرات مستر همفر» ، ترجمه ي محمد پارسا ، فصل هفتم ، صفحات 77 تا 81


خاطرات مستر همفر.... 


***


بنده ي خدا ، از دوستان اهل تسنن من بود . داشت درد دل مي کرد . گويا رفته بود مدرسه شون که اتفاقي صحبت مدير اهل تشيع رو با مسئول امور تربيتي شنيده بود:« يادتون نره از اول مهر ، زيارت عاشورا رو اضافه کنين به برنامه هاي روزانه ي نمازخانه . بگين اجباريه و نمره ي انضباط  داره .» !!!!


از عصبانيت داشتم منفجر مي شدم. اون قدر که دوستم که ديد آتيش من از خودش تندتره ناچار شد برام آب بياره! آخه آدم چقدر بايد دگم باشه که به فکرش بزنه ، هر روز ، بيشتر از 400 تا دانش آموز اهل سنت رو مجبور کنه به کسايي که اولياي ديني مي دوننشون نفرين بفرستن؟ آيا اين خانم مدير مملکت (که يحتمل سن مادر که چه عرض کنم ، سن مادر بزرگ من رو داره) به موج نفرتي که اين اقدام ابلهانه اش ايجاد مي کنه (اونم نه فقط بر عليه خودش ، که بر عليه نظام) فکر نکرده بود؟


 


***


تقريبن شش ماه از شروع سالي که اسم وحدت داره گذشته اما بعضي از حضرات همچنان در مورد مفهوم وحدت دچار سوء تفاهم جدي هستن . براي من که قابل درک نيست چه طوره اين بندگان خدا _با بيش از چهل سال سن و کلي مدرک پر طمطراق دانشگاهي_ هنوز از درک اين نکته ي کوچيک عاجزن که وحدت وادار کردن ديگرون به تعظيم در برابر خودمون نيست بلکه وحدت يعني اينکه ياد بگيريم همديگه رو به خاطر مشترکاتي که داريم دوست داشته باشيم و اجازه نداديم تفاوت ها به شکاف بدل بشه.


اگه توانايي اين رو نداريم که به خاطر حفظ مصالح امت اسلامي دست از تعصباتمون (البته از نوع بي اساسش) برداريم ، بهتره رو دربايستي رو کنار بذاريم و رسمن به صف انجمن حجتيه ايها بپيونديم.


 اتحاد ملي...


***


پي نوشت :


1-  با اينکه تقريبن 6 ماه از شروع سال وحدت ملي و انسجام اسلامي گذشته ، خانواده ي ما هنوز موفق نشدن بين من و برادرم _ايمان_ يک نوع وحدت _ولو صوري_ ايجاد کنن ! مادرم فکر مي کنه دليل اين مشکل (مثل خيلي از مشکلات ديگه!) کله شقي منه ! اما من معتقدم دليل اصلي اختلاف سني کم بين من و برادرمه . (من فقط يک سال از برادرم بزرگترم و طبعن قبول دارين که اين فاصله براي ايجاد سلطه از طرف من خيلي کمه!!!)


 


يا زهرا....


و دشمن پشت ديوارهاي شهر است...اين المستشهدون؟


 



+ حنظله مي بيند...

نويسنده:مائده ايراني::: چهارشنبه 11/7/1386::: ساعت 8:39 عصر

او...


1-  «حنظله» 10 سال داشت که از فلسطين بيرون اومد. تا وقتي که تو فلسطين بود ، پسربچه ي شاد و بازيگوشي بود . از فلسطين که بيرون اومد ، چوپان کوچيک غمگيني شد. چشم هاي حنظله هميشه رو به فلسطين بود...


براي ديدن عکس در اندازه ي واقعي کليک کنيد... 


2-  «ناجي» 30 سال داشت و مدت ها بود که از فلسطين بيرون اومده بود . وقتي که جوان دانشجويي در عربستان بود طراحي رو شروع کرده بود . ناجي فقط براي فلسطين طراحي کرده بود . به خاطر طراحي هاش زندان هم رفته بود . چند سالي هم با امام موسي صدر ، رهبر شيعيان لبنان همکاري کرده بود . چشم هاي ناجي هم هميشه رو به فلسطين بود...


براي ديدن تصوير در اندازه ي واقعي کليک کنيد... 


3-  حنظله ناجي رو پيدا کرد... هيچ کس نمي دونه کي و کجا و چه طوري...اما حنظله ناجي رو پيدا کرد ...حنظله ناجي رو پيدا کرد که نااميد شده بود و خسته...حنظله به ناجي گفت «من رو بکش» ...ناجي حنظله رو کشيد...


 


براي ديدن تصوير در اندازه ي واقعي کليک کنيد... 


4-  «حنظله امضاي من است. هر کجا مي روم يا در هر ملاقاتم همه از او مي پرسند. من در يک گرداب اين کودک را متولد کردم و بعد به مردم تقديمش کردم. اسم او حنظله است و به مردم قول داده تا جز حقيقت نبيند و نگويد. من او را به شکل کودک نازيبايي رسم کردم، موهايش شبيه جوجه تيغي است. حنظله چاق نيست، شاد نيست، آرام نيست و هرگز شبيه کودکان ناز پرورده هم نيست. او پابرهنه است، مانند تمامي کودکان مهاجر به اردوگاهها. او براي من يک نشانه است که مرا از ارتکاب هر اشتباهي باز مي دارد. دستان او در پشت سرش به هم جفت شده اند که شايد نشاني از عدم پذيرش باشد در زماني که راه حلها به شيوه آمريکايي آماده و در اختيار ما هستند.» اين ها رو ناجي گفت...


براي ديدن تصوير در اندازه ي واقعي کليک کنيد... 


5-  حنظله به مردم پشت کرده بود چون مردم به قدس پشت کرده بودن...اما حنظله همه چيز رو مي ديد....حنظله به مردم پشت کرده بود...


 


براي ديدن تصوير در اندازه ي واقعي کليک کنيد... 


 


6-  رهبراي عرب خيانت مي کردن و حنظله مي ديد...اعراب سکوت مي کردن و حنظله مي ديد...مبارزها از پا مي افتادن و حنظله مي ديد...


براي ديدن تصوير در اندازه ي واقعي کليک کنيد... 


 


براي ديدن تصوير در اندازه ي واقعي کليک کنيد... 


 


براي ديدن تصوير در اندازه ي واقعي کليک کنيد... 


 


براي ديدن تصوير در اندازه ي واقعي کليک کنيد... 


7-     حنظله تفنگ برداشت...


  


براي ديدن تصوير در اندازه ي واقعي کليک کنيد... 


 


8-  موساد ، 22 جولاي 1987 ناجي رو ترور کرد و ناجي ، 29 آگوست شهيد شد. اما حنظله هنوز پشت به مردم ايستاده و مي بينه...


براي ديدن تصوير در اندازه ي واقعي کليک کنيد... 


***


«شهيد ناجي العلي» ، کارکاتوريست مشهور فلسطيني جزو کساني بود که مبارزه رو تنها راه نجات قدس مي دونست. اون مي گفت :«اگر انگشتان دستانم را قطع کنند، با انگشتان پاهايم طراحي خواهم کرد.»


جمعه، روز قدس ، ناجي العلي و حنظله هر دو ما رو مي بينن...


 


براي ديدن تصوير در اندازه ي واقعي کليک کنيد... 


يا زهرا...


و دشمن پشت ديوارهاي شهر است...اين المستشهدون؟



+ آي قصه، قصه ، قصه...

نويسنده:مائده ايراني::: يکشنبه 25/6/1386::: ساعت 5:0 صبح

او...


هميشه از قصه تعريف کردن براي بچه ها خوشم مي اومده . بيشتر از همه براي دخترخاله ي کوچکم _ نيلوفر _ قصه تعريف کردم . قشنگ ترين لحظه هاي زندگي من، وقت هايي بودن که قصه ها با همه ي فراز و نشيبب هاشون، به خوبي و خوشي به آخر مي رسيدن و مي ديدم که ترس و نگراني توي چشم هاي نيلو کوچولو، جاي خودش رو به آسودگي خيال مي ده.


اما همه ي قصه ها هم خوب تموم نمي شن. آخر بعضي قصه ها پُره از کلاغ هايي که راه خونه رو براي هميشه گم مي کنن. هميشه سعي مي کردم قصه هاي تلخ رو براي خودم نگه دارم و توي قلب خودم. آخه وقتي من تحمل آخر تلخ بعضي از قصه ها رو نداشتم و اشکم سرازير مي شد، قلب کوچيک و مهربون دخترخاله ام چه طور مي تونست در برابر اين همه غم تاب بياره؟!


اما حالا، حالا که فقط با 17 سال سن به قدر يه پيرزن 170 ساله قصه ي تلخ شنيدم، خوب مي دونم که گاهي لازمه قصه هاي تلخ رو براي کوچولوها تعريف کرد. گاهي لازمه قلب هاي قشنگشون رو شکوند . گاهي لازمه اشکاي طاهرشون رو جاري کرد تا کوچولوها، بدي رو بشناسن و از عمق دلشون از جنايت متنفر بشن...گاهي لازمه...


....و امروز من مي خوام تلخ ترين قصه ي عمرم رو براي شما تعريف کنم. قصه ي يه شهرک کوچيک تو کشوري که بهش مي گن عروس مديترانه؛ قصه ي کوچه هاي خاکي؛ قصه ي خونه هاي بلوکي ساده؛ قصه ي باباهايي که به جرم فرياد زدن اسم آزادي تبعيد شدن؛ قصه ي باباهايي که تن به تبعيد دادن تا بلکه کوچولوهاشون از آتيش دشمن در امون بمونن؛ قصه ي باباهايي که اميد بستن به وعده هاي «نيروهاي پاسدار صلح»؛ قصه ي مامان هاي وحشتزده؛ قصه ي کوچولوهاي منتظر؛ قصه ي يه شب پر از خون؛ قصه ي همه ي هيفا کوچولوها و علي کوچولوهايي که ديگه صبح رو نديدن...


 sabra1


 


sabra2 


 


sabra3 


 


sabra4 


 


sabra5 


اگه يه روز خدا در لطفش رو به روي شما باز کرد و يه فرشته ي کوچولو گذاشت توي بغلتون ، حتمن قصه ي «صبرا و شتيلا» رو براش تعريف کنين تا نازنين قشنگ تون از همون اول بدونه که بايد براي دنيايي بهتر بجنگه . براي دنيايي که توي اون ، روي صورت هيفا کوچولوها و علي کوچولوها با چاقو صليب نکشن!!!


راستي واژه اي زشت تر از «فالانژيسم» سراغ داريد؟


 در صبرا و شتيلا چه گذشت؟


پي نوشت ها:


1-  اگه تو يکي از جستجوي گرهاي تصويري براي کلمه ي  shatila  سرچ کنيد ، عکس هاي وحشتناکي پيدا مي کنيد که... توصيه مي کنم اين کار رو بکنيد . ممکنه براي يک هفته کابوس و سردرد مداوم داشته باشيد اما در عوض، دفعه ي بعد که مامانتون به خاطر وبگردي بيش از حد توبيختون کرد، فکر نمي کنين که قرباني بزرگترين جنايت تاريخ شديد!


2-   هزار و يک جور تقويم توي خونه ي ما هست ؛ تقويم سينما، تقويم شعر، تقويم ورزشي ، تقويم پيامبر اعظم، تقويم دفاع مقدس و ... اما حتي توي يکي شون رو به روي 17 ستامبر( = 25 شهريور) ننوشته سالروز فاجعه ي صبرا و شتيلا!


3-  اعلام کرده بودم از طريق ياهو مسنجر که به هر وبلاگي که پست مناسبتي براي صبرا و شتيلا بذاره لينک يک طرفه مي دم . هم اين جا و هم اون جا. هنوزم سر حرفم هستم پس اگه در باره ي صبرا و شتيلا نوشتيد لينک مطلبتونو بذاريد که وبلاگتونو لينک کنم....باشه؟


يا زهرا


و دشمن پشت ديوارهاي شهر است...اين المستشهدون؟


 



ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[7/5/1387- 5:16 ع] ...
[1/5/1387- 5:32 ص] در باب فيلترينگ-اولين حرف ها
[آرشيو شده ها]


[ خانه | ايميل |شناسنامه | مديريت ]

©template designed by: www.persianblog.com