او...
دوشنبه، 21 آبان(=1 ذي قعده) از اول صبح قلبم توي دهانم بود. اون قدر هيجان داشتم که رفتن به مدرسه و نشستن سر کلاس حسابان خسته کننده به نظر مي اومد. اون قدر هيجان داشتم که حس مي کردم از اين هيجان مي ميرم! دوشنبه چه خبر بود؟ قرار بود يه برنامه ي روز دختر مخصوص خودم_ و فقط خودم_ برگزار کنم. کجا؟ تو مرقد «هاجرخاتون».
اسم هاجرخاتون رو همه ي کسايي که يه مدت توي سنندج زندگي کرده باشن شنيدن. هاجرخاتون يکي از امام زاده هاي متعدد سنندجه و مردم اعتقاد دارن که ايشون، خواهر امام رضاست. البته کنار مرقدش هيچ شجره نامه اي نيست و تو هيچ تذکره اي، امام کاظم دختري به اين اسم نداره. مادرم مي گه ممکنه «هاجر» لقبي باشه که به خاطر هجرت از مدينه به ايشون دادن. به هر حال من از قبل ترها تصميم داشتم روز تولد حضرت معصومه رو کنار خواهرش جشن بگيرم! تنهايي!
فقط خدا مي دونه روز چقدر دير برام گذشت اما بالاخره گذشت و من حدود ساعت 4 توي خيابون بودم. راه اون قدر دور نبود که نشه پياده رفت. 2 بسته شوکولات و يه دونه دوربين يه بار مصرف گرفتم و بعد رفتم به طرف خيابون طالقاني. نيم ساعت بعد جلوي در امام زاده بودم.
بر خلاف تصور من، امام زاده شلوغ بود. گوشه و کنار حياط جعبه هاي خالي شيريني چيده بودن! پس فقط من نبودم که اون جا رو براي جشن گرفتن انتخاب کرده بودم!
کنار ضريح براي نماز خوندن جا نبود. طواف هم نشد بکنم. زيارت نامه ي حضرت معصومه و زيارت نامه ي حضرت زهرا رو خوندم و بعد، اون حاجت هايي که يادم مونده بود رو از حضرت معصومه و از هاجر خاتون خواستم. بايد مي اومدم بيرون تا ديگران وارد بشن.

يه کم توي حياط چرخ زدم و عکس گرفتم و منتظر شدم که اطراف ضريح خلوت بشه. بعد دوباره رفتم داخل و از خانم جاافتاده اي که کنار ضريح ايستاده بود راجع به امام زاده سوال کردم.
- «اين خانم خواهر امام رضاست. خانواده اش از دست کافرها فرار مي کنن و مي آن اين جا. اين جا درگير مي شن و اين خانم کشته مي شه. 6 سالش بوده! پاک و بي گناه! برادرش "پير محمد" هم کشته مي شه. تو سنندج دفنشون مي کنن. اين خانم و آقا سنندج رو انتخاب مي کنن!»
نمي دونم اين حکايت چه قدر درسته اما هم صحبتم آخرين جمله اش رو با چنان افتخاري گفت که دل من لرزيد!
الهي و ربي! هب لي الايمان بک و باوليائک...
دلم مي خواست باز هم عکس بگيرم اما از گوشه و کنار پچ پچ هايي شنيدم راجع به «عکس برداري بدون مجوز»! قبل از اينکه سر و کله ي خادم امام زاده پيدا بشه زدم بيرون! اين بار از در پشتي!
پياده و سبک بر مي گشتم طرف ميدون آزادي. توي راه دوربين رو تحويل عکاسي دادم که فردا بيام دنبال عکس ها. يادم باشه بعد از اين بيش تر به خواهر اربابم سر بزنم!
***
پي نوشت ها:
1- اسکنرم داغون شده بود و تهيه ي اين پست طول کشيد! شرمنده!
2- کيفيت بد عکس ها رو بي خيال شيد! دوربين يه بار مصرف بود ديگه! شرمنده!
3- عصرهاي 2 شنبه و 5 شنبه مرقد هاجرخاتون خيلي شلوغه. زائرها از هر نوع و دسته اي که فکر بکني هستن. از ساکناي خيابون پاسداران که عطرهاي فرانسوي شون لوشون مي ده تا عباس آبادي ها و کاني کوزله اي ها که از لهجه ي پايين شهري شون مي شه شناختشون.
4- کنار ضريح همه تون رو دعا کردم. اون هايي که بيشتر دوستشون دارم رو بيشتر! اون هايي که ازم رنجيدن رو بيشتر تر!! اون هايي که ازشون رنجيدم رو بيشتر تر تر!!!
5- درسته که دعاي يکي مثل من بر مي گرده و مي خوره پس کله اش؛ اما ممکنه گاهي شرايط برعکس بشه و از شرافت مکان، مکين هم شرف پيدا کنه!
6- اين پست مخاطب خاص داشت! نه! اصلن مخاطب اخص داشت!
7- مخاطب اخص من! عزيز دلم! فدات بشم! الهي که ببينمت و بعد جون بدم! اين پست يه دعوتنامه ي رسمي...نه!... يه دعوتنامه ي قلبي براي تو بود تا گاه گاهي بياي و به اين عمه ي غريبت هم سر بزني! به اين عمه ات که نه گنبد داره و نه کبوتر! به اين عمه ات هم سر بزني و اگه شد، اگه دل مهربونت خواست، يه نيم نگاهي هم به ما بکني تا زندگي هامون پر از عطر نرگس بشه! عزيز دلم! فدات بشم! این جا هم بیا!
یا زهرا...
یا دخترای زهرا...