تعداد کل بازديد : 7413

  بازديد امروز : 20

  بازديد ديروز : 30

پيک گردان

[ خانه | ايميل |شناسنامه | مديريت ]

 

موضوعات وبلاگ

 

لينک دوستان

 

درباره خودم

پيک گردان
مائده ايراني[32]
تشنه‏ي آب ديده‏ام، رندِ شراب ديده‏ام / گنگم و خواب ديده‏ام، در شب چشمان شما

 

لينک به لوگوي من

پيک گردان

 

آواي آشنا

 

بايگاني

مثلاً مقدمه
عاشقانه ها [8]
عاقلانه ها [8]
هزیانواره ها [5]
دردهای فرامرزی [3]
افشاگرانه ها
دنیای مجازی [3]
اطلاعیه ها

 

اشتراک

نام:

ايميل:

 

 

در خوارى دنيا نزد خدا بس که جز در دنيا نافرمانى او نکنند و جز با وانهادن دنيا به پاداشى که نزد خداست نرسند . [نهج البلاغه]

+ لوطي گري...

نويسنده:مائده ايراني::: دوشنبه 28/8/1386::: ساعت 7:26 عصر

او…


...مريم سرش را پايين انداخت. باب جون پرسيد:


-         تو براي چي رو مي گيري؟


-         خب براي اينکه نامحرم نبيندم... قبول! کريم هم نامحرم است. اما...


باب جون گل از گلش شکفت. انگار چيزي کشف کرده بود دست مريم را در دست گرفت:


-    هان بارک الله! اشتباهت همين جاست. رو گرفتن براي فرار از نامحرم نيست. و الا من هم مي دانم، نامحرم که لولو نيست، جخ پاري وقت ها مثل همين کريم، اصلا! خوديه...نه! رو گرفتن براي اين است که خدا گفته. خدا هم مثل رفيق آدمه. يک رفيق به آدم چيزي بگويد لوطي گري مي گويد بايد انجام داد.


-         اين درست که خدا گفته، اما حکمتش همان است که گفتم، براي فرار از...


باب جون حرف مريم را بريد:


-    حکمتش را ول کن. اين جايش به من و تو دخلي ندارد. وقتي رفيق آدم چيزي از آدم خواست، لطفش به اين است که بي حکمت و بي پرس و جو بدهي. اگر حکمتش را بداني که به خاطر حکمت داده اي، نه لوطي گري. جخ آمديم و حکمتش را نفهميدي. آن وقت چه؟ انجام نمي دهي؟


درشکه چي کنار مدرسه ايران ايستاد. مريم خواست پياده شود، اما مکثي کرد و برگشت. خم شد و گونه هاي باب جون را بوسيد. باب جون هم گونه هاي سرخ او را بوسيد. چشان هر دو نم ناک بود...


منِ او \ سه ي من \ ص 100


 


 


 


***


پي نوشت ها:


1-     دور چهاردهم بود! عدد چهارده رو دوست دارم. مثل عدد هفت. حس مي کن مبارکه...


2-     کاش هميشه اين جوري نگاه کنيم!


3-  عکس تزيينيه! يه وقت نذارين به حساب موضع گيري من در قبال موضوع پوشيه! اساسن اگه موضع اي هم داشته باشم فقط تو مجلس زنانه حاضرم مطرح کنم چون بازم اساسن اين جريان هيــــــــــــــــــچ ربطي به برادراي محترم نداره! افتاد الان؟!


4-  با اون برادرايي که با پوشيه موافقن مخالفم! با اون برادرايي که با پوشيه مخالفن مخالفم! اساسن با برادرا مخالفم!( دي: فمنيستانه!)


5-  بعضي ها از کامنت خوششون نمي آد! يعني اينکه بالکل از کامنت بدشون بياد ها! نه! از کامنتاي بعضياي ديگه خوششون نمي آد! دوست ندارن فلاني و بهماني و فلان جاني براشون کامنت بذارن! زور که نيس! منم خودم دوست ندارم بعضيا برام کامنت بذارن(اما مي ذارن!) . خب حالا گيريم يکي از کامنتاي ما خوشش نمي اومد. اون وقتي چي؟ شرف و ادب و وجدان حکم مي کنه ديگه مزاحمش نشيم. اما چه جوري بفهميم که از کامنتاي ما خوشش نمي آد؟! مي خواستم اين پست راجع بهش بنويسم بعد ديدم به حواشي و منظورهايي که عمه قزي و خاله خانم ازش مي گيرن نمي ارزه! اگه واقعن نمي دونين چه جوري بفهمين تو خصوصي اعلام کنين که همون جا براتون برم منبر!


6-  اين بار خيلي زود به روز کردم که دليل داشت و جريان داشت و دوسيه(نتايج دور چهاردهم!!!) داشت! البته دوسيه اش شخصي بود ها!!! يعني يه سلسله حوادثي پيش اومد که باعث شد دلم بخواد زودتر به روز کنم! اصلن بي خيال اين همه فلسفه بافي! دلم خواست! حرفيه؟!


7-     ...دلربايي همه آن نيست که عاشق بکشند...


يا زهرا...


 



+ چقدر زود دير مي شود!

نويسنده:مائده ايراني::: سه‏شنبه 8/8/1386::: ساعت 4:46 عصر

او...


هر بار سايه اي ز پري از برم گذشت


دل خوش شدم که "آه خدا! کفترم گذشت!"


اما چه کفتري؟! چه پري؟! کفتر حَرَم


َمحرَم شد و به حُرم رسيد، از حَرَم گذشت


اين جا براي بال و پرش آسمان نبود


از شهر بي پرنده ي ما لاجرم گذشت


ديگر کدام آب؟! کدامين سر؟ اي دريغ!


من ماندم و بدون تو خون از سرم گذشت...


 


شنيدن خبر مرگ باغ دشوار است... 


 


***


1-  همين که چند روزي فرصت پيدا مي کني حرص و جوش قيمت نان را بخوري پيدايش مي شود. تند مي آيد و تند مي رود. آن قدر تند که تازه وقتي رد شد مي فهمي يک کتاب ديگر را هم بسته و زير بغل زده و مي برد...


2-  از بعضي آدم ها انگار ناچاري. بخواهي يا نخواهي اسمشان و رسمشان با لحظه لحظه ي زندگي ات گره مي خورد. ماندني ترين خاطره هايت و عميق ترين حس ها، بوي حضور آن ها را مي دهد. بعضي آدم ها هستند که هر وقت حرف کم بياوري يک بيت از شعرهايشان را قرض مي کني...


3-  بعضي آدم ها هستند که توي هجوم غم ها يادشان را مي کني تا باورت شود دنيا فقط سياهي نيست. بعضي آدم ها هستند که بودنشان کافي است اگرچه دردناک باشند و خبر دردهاي تنشان تند و تند چهار ستون تنت را بلرزاند...


4-  ...بغضش را از گلو پايين سراند: «به اين فکر کن که راحت شد...از آن همه درد...» ...باورم نمي شود که راحت شده باشد، باورم نمي شود که اشک هاي ما را ببيند و دلش به حال دل هاي ما نسوزد. آخر او ، دردهاش «درد مردم زمانه» بود...


5-  حرف هاي ما هنوز ناتمام.../تا نگاه مي کني:/ وقت رفتن است/باز هم همان حکايت هميشگي!/ پيش از آنکه باخبر شوي/ لحظه ي عزيمت تو ناگزير مي شود/ آي.../ اي دريغ و حسرت هميشگي!/ ناگهان/ چقدر زود/ دير مي شود...


6-     ...وقتي تو نيستي/ نه هست هاي ما/ چونان که بايدند/ نه بايد ها...هر روز بي تو/ روز مباداست!


7-     تو لحظه اي ننشستي ، که آتشي بنشاني...


8-     مرو اي دوست! مرو!


 


عبور... 


 


يا زهرا...


 



+ اي دريغ و حسرت هميشگي!

نويسنده:مائده ايراني::: سه‏شنبه 8/8/1386::: ساعت 3:23 عصر

به سوي اوست که همه باز مي گرديم...


قيصر رفت اما به پايان نرسيد چون کبوتر بود...


 


روم بي قيصر چه مي ارزد؟ سيه پوشش کنيد! 


 


فردا، تهراني ها ، از در خانه ي شاعران تا در خانه ي آخرت بدرقه اش مي کنن...


اي دريغ و حسرت هميشگي؛


ناگهان چقدر زود


دير مي شود...


يا زهرا...



+ جفنگ...

نويسنده:مائده ايراني::: پنجشنبه 3/8/1386::: ساعت 9:22 عصر

او...


-         وقتي يک هفته نگفتني ها توي مغزت جولان بدهند؛


-         وقتي يک هفته منتظر اتفاقي باشي که نمي افتد؛


-         وقتي زياده از حد غزل خوانده باشي؛


-         وقتي يک هفته «گشته خزان...» گوش داده باشي؛


-         وقتي يک هفته تلفن زنگ نزده باشد؛


-         وقتي يک هفته فقط غريبه ديده باشي؛


-         وقتي يک هفته باشد که قافيه تنگ است؛


به خودت حق مي دهي که جفنگ بنويسي...


حالا


اگر به من حق نمي دهي،


دست کم ببخش!


 


 ...و گاه چنان موج مي زنم...


 


***


پي نوشت ها:


1-  سهيلا مي گه: «وبلاگت دفترچه ي خاطرات نشه!» ... شعله مي گه: «وبلاگت صميمي باشه!»...مائده مي گه«...»...مائده هيچ چي نمي گه... مائده هيچ چي نداره که بگه...


2-     ديگه نمي نويسم تا...نمي دونم تا کي... شايد تا وقتي که مامان ديگه نگه «ديوونه شدي؟!»


3-  خيال مي کردم نت جايگزين خوبيه براي دوستاي نزديکم که اغلب چند ماه يک بار مي بينمشون...خيال مي کردم...نيست!


4-  اگه بتونم ديگه نت هم نمي آم تا...نمي دونم تا کي... شايد تا وقتي که مامان ديگه نگه «ديوونه شدي؟!» ...اگه بتونم البته....اگه نتونستم يه جوري مي آم که انگار نيمودم!


5-  نشد...نت مي آم... دست کم براي سرکشي به خط مقدم که اشتباه کردم قبول کردم مسئوليتش رو...اما يه جوري مي آم که انگار نيومدم!


6-     ...در باديه تشنگان بمردند/ وز حلّه به کوفه مي برند آب...


7-     ...تو را ناديدن ما غم نباشد/ که در خيلت به از ما کم نباشد...


يا زهرا...


و دشمن پشت ديوارهاي شهر ...و دشمن کجاست؟!


 


 



+ غريق

نويسنده:مائده ايراني::: سه‏شنبه 24/7/1386::: ساعت 2:16 عصر

او...


ايستاده بودم بر ساحل رودخانه که انگار به آخر دنيا مي رفت؛ به زماني که هرگز نمي آمد؛ به مکاني که هرگز نبود. ايستاده بودم بر ساحل رودخانه و مات سپيدي بکري بودم که رودخانه هلهله کنان بر دست مي برد. چشم هايم را رنگ پاک و يک دست و براق روسري ساده نخي ، سِحر کرده بود و خيالم پر بود از هياهوي شادمانه ي موج ها که اين غنيمت روشن را دور مي کردند.


رودخانه همچنان مي رفت؛ بي آنکه منتظر مردها بماند که در امتداد ساحل مي دويدند و خشمگينانه دست ها را تکان مي دادند... رودخانه همچنان مي رفت؛ بي آنگه گوش بسپارد به شيون هاي وحشتزده ي زن ها و ناله هاي بچه هاي مبهوت... رودخانه مي رفت و روسري سپيد نخي با او...رودخانه همچنان مي رفت و من ايستاده بودم؛ بي توجه به مردها که خشمگينانه به دنبال آب سارق مي دويدند؛ بي توجه به زن ها و بچه ها؛ بي توجه به زمان که مي گذشت...ايستاده بودم و چشم هايم مسحور رودخانه بودند... رودخانه اي که همچنان مي رفت...


آب پيش تر و پيش تر مي رفت و روسري بيش تر و بيش تر با سفيدي کف هاي روي آن مي آميخت و يکي مي شد. رودخانه که اولين پيچ را پشت سر گذاشت، چشم هايم ديگر آب را از مسافر سپيد همراه موج ها تشخيص نمي دادند. مردهايي که در امتداد ساحل مي دويدند ناگهان ايستادند. زن ها سکوت کردند و طلسم مات چشم هاي من شکست...روسري را آب برده بود...


 


***


پي نوشت ها:


1-  اين ديگه چي بود؟ خاطره بود؟ ...نه! داستان بود؟ ...نه! متن ادبي؟...نه!...پس چي بود؟ خودم هم نمي دونم...شايد هيچ چيز نبود...اصلن تو بگو چي بود!


2-     متن رو که براي ويرايش بازخواني کردم يه دفعه ياد ترانه اي افتادم که چند سال پيش يه جايي ديدم:


«اي که تو کشتي نشستي بي خيال/ انفجار خشم آبو نديدي


تن به طغيان و تلاطم ندادي/فقط افسانه ي طوفان شنيدي


من همون غريق بي پناهي ام/که برات يه عمره دست تکون دادم


يا همين حالا بيا منو ببر/يا بدون که بين موجا جون دادم...


3-  از اين موزيک جديد وبلاگم اصلن خوشم نمي آد . به وبلاگ من حالت مسخره ي وبلاگ هاي «دختران دلشکسته(!!!)» رو مي ده . اما موزيک حماسي کم حجم ندارم که جايگزين کنم . اگه داريد لطفن يه جوري بهم برسونيد!


4-     کسي مي دونه علائم جنون چيه؟!


يا زهرا...


و دشمن پشت ديوارهاي شهر است...اين المستشهدون؟



ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[7/5/1387- 5:16 ع] ...
[1/5/1387- 5:32 ص] در باب فيلترينگ-اولين حرف ها
[آرشيو شده ها]


[ خانه | ايميل |شناسنامه | مديريت ]

©template designed by: www.persianblog.com