تعداد کل بازديد : 7413

  بازديد امروز : 20

  بازديد ديروز : 30

پيک گردان

[ خانه | ايميل |شناسنامه | مديريت ]

 

موضوعات وبلاگ

 

لينک دوستان

 

درباره خودم

پيک گردان
مائده ايراني[32]
تشنه‏ي آب ديده‏ام، رندِ شراب ديده‏ام / گنگم و خواب ديده‏ام، در شب چشمان شما

 

لينک به لوگوي من

پيک گردان

 

آواي آشنا

 

بايگاني

مثلاً مقدمه
عاشقانه ها [8]
عاقلانه ها [8]
هزیانواره ها [5]
دردهای فرامرزی [3]
افشاگرانه ها
دنیای مجازی [3]
اطلاعیه ها

 

اشتراک

نام:

ايميل:

 

 

دانش، گنج بزرگي است که فنا نمي پذيرد . [امام علي عليه السلام]

   1   2      >

+ تعجب مي کنم که تعجب مي کنن!

نويسنده:مائده ايراني::: دوشنبه 2/2/1387::: ساعت 11:7 عصر

او...


قبل از هرچيزي، مي خوام بگم از نوشتن اين مطلب متاسفم؛ نه به خاطر اين که خجالت مي کشم. نه. متاسفم شرايط دنيا جوريه که لازمه هر چيز واضحي رو تکرار کرد. متاسفم آدمايي وجود دارن که بايد براشون هر چيز واضحي رو توضيح داد. و اما بند دوم.


اگه تو يکي از اونايي باشي که پشت ديوارهاي امن پارسي بلاگ رو به همه جاي نت ترجيح مي دن و هيچ نوشته اي رو نمي خونن مگه قبلن مديراي محتوايي اونا رو «برگزيده» اعلام کرده باشن که هيچ. وگرنه مي دوني که اين روزا توي نت – بهتره بگم تو جاهاي به خصوصي از نت- خبراييه. به نظر مي رسه فمنيست ها اين روزها خيلي متعجب هستن. متعجبن که چرا هيچ روايت زنانه اي از سکس وجود نداره يا بهتره اين جوري بگم: متعحبن از اين که هرزنگاري زنانه(!!!) نداريم. راستش رو بخواي منم متعجبم. البته از يه چيز ديگه. به نظر من عجيبه که فمنيستا نکات اصلي و بنيادي مربوط به هرزنگاري رو فراموش کردن. اونم با توجه به اين که تا به حال جزئيات ظلم هاي تاريخي اي که به زن ها شده (مثلا نحوه ي قرباني کردن دخترها پيش پاي مجسمه ي فلان خداي هندو) از جلوي چشمشون دور نشده. (و قطعا اين قابل تحسينه.) راستي چرا فراموش کردن؟ چرا يادشون رفته که هرزنگاري يکي از بچه هاي قد و نيم قد سرمايه داري از همسران حرمسراييشه و طبيعيه که به پدر خودش خدمت کنه نه به ديگران؟ چرا يادشون رفته که سرمايه داري در ذات خودش يه پديده ي مردانه است؟ (برادراي عزيزم ببخشيد. به خدا قصد کَل کَل کردن ندارم. اينم فراموش نکردم که همزاد سرمايه داري – يعني مصرف گرايي- يه پديده ي زنانه است.) من تعجب مي کنم که تعجب مي کنن!


 قبل از رفتن اينم بگم. من فکر مي کنم هرزنگاري بزرگترين ظلميه که به عشق شده و از اين بابت که در کل اين جريان، ما زن ها ظالم نبوديم شرمنده نيستم. هرچند از اين که مظلوم بوديم شرمنده ام. مي دونيد که مظلوم هم شريک جرم ظالمه. نمي دونستيد؟ چرا مي دونستيد.


پي نوشت ها:


1-  من تعصب ندارم روي اين که فارسي سره حرف بزنم. اگه مي گم هرزنگاري و نمي گم صنعت پورن، براي اينه که دوس ندارم از بچه ي نامشروع و ناقص الخلقه ي سرمايه داري با همون احترامي حرف بزنم که خرج –مثلا- صنعت چاپ مي شه.


2-   خدا جون مي بيني چه دنيايي داريم؟ اگه مي بيني پس چرا خودتو زدي به نديدن؟ الهم عجل! عجل! عجل!


و دشمن همه جا هست...اين المستشهدون؟


يا زهرا


 


 



+ اين راهش نيست

نويسنده:مائده ايراني::: جمعه 17/12/1386::: ساعت 8:44 عصر

او...


من کلوب دات کام را دوست داشتم و -اگرچه آدم ها براي دوست داشتن نيازي به دليل ندارند- براي دوست داشتنش يک دنيا دليل هم داشتم. شايد مهم ترين دليلم اين بود که کلوب را به تنهايي کشف کرده بودم، کوچه پس کوچه هايش را به تنهايي بلد شده بودم و بي آن که از کسي کمک بگيرم، تمام فوت و فن هاي زندگي در کلوب را آموخته بودم.در اصل، کلوب تقريبن خانه ي من شده بود. يا اين حال وقتي خبر فيلتر شدنش را خواندم، اندوه و خشم من، از نوع اندوه و خشم انفرادي کساني که خانه هايشان را از دست مي دهند نبود. به خاطر همه ي کلوب دات کامي ها عصباني بودم نه فقط به خاطر خودم. شايد بيش تر احساس کسي را داشتم که کشورش از او گرفته شده.


بهترين تعريف براي کلوب، همان عنوان بلندپروازانه اي بود که مديرانش به آن داده بودند:«جامعه ي مجازي ايرانيان». کلوب يک جامعه ي واقعي بود. در آن جا مي توانستي بشناسي، شناخته شوي، دست دوستي بدهي، اعلام جنگ کني، دوست داشته باشي، بيزار شوي و در يک کلام زندگي کني. من قبول دارم که آن جا، سرزمين گل و بلبل نبود. همان طور که دنياي واقعي دنياي گل و بلبل نيست. قبول دارم که آن جا زشتي هايي هم داشت. خيلي از اين زشتي ها را خودم ديده بودم. آدم هايي را ديده بودم که به عقايد هم احترام نمي گذاشند. آدم هايي را ديده بودم که فکر مي کردند «انسان» يکي از اجناس پشت ويترين بقالي هاست. همه ي اين ها را ديده بودم و فراموش هم نکرده ام. اصلن به خاطر همين زشتي ها بود که اين ماه هاي آخر خيلي کم به کلوب سر مي زدم اما با همه ي اين ها فکر مي کنم فيلتر کردن آن جا، جنون آميزترين و حتي خائنانه ترين کاري بود که مي شد کرد. فقط به اين دليل ساده که کلوب دات کام يک جامعه بود و جوامع را نمي شود خفه کرد. چون جوامع مثل دفتر هستند. شايد بعضي آدم هاي احمق، به خاطر يک کلمه ي اشتباه يک کاغذ را پاره کنند اما فقط ديوانه ها هستند که به فکر پاره کردن دفترها مي افتند. دفترهاي پرغلط را بايد پاک کرد و از نو نوشت.


پي نوشت ها:


1-   ناهنجاري هايي که کلوب دات کام به خاطرشان فيلتر شد در دنياي واقعي هم کم نيستند. براي آن ها مي خواهيم چه کار کنيم؟ باز هم فيلترينگ؟!


2-   مستر مخابرات! اين راهش نيست.


3-   اين داستان را شنيده اي که مي گويند: «اگر بنويسي "فيلترينگ" فيلترت مي کنند»؟ خيلي دوست دارم بدانم از کدام ذهن خلاقي تراوش کرده است.


4-   فيلترييييييينگ!!!


5-   پس چرا فيلتر نشدم؟!


يا زهرا!


و دشمن پشت ديوارهاي شهر است...اين المستشهدون؟



+ وبلاگ نويسي از بهشت!

نويسنده:مائده ايراني::: دوشنبه 13/12/1386::: ساعت 7:57 عصر

او...


بعضي آدم ها، ترجيح مي دن دروغ بشنون يا حقيقت رو جوري غير از اوني که هست تصور کنن. دبير تاريخِ من مي گه محمدرضا پهلوي از اين آدم ها بوده. مي گه:« درباري ها از دو تا چيز خيلي مي ترسيدن: دروغ گفتن به رضاخان و راست گفتن به محمدرضا!» خيلي ها معتقدن يکي از دلايل سقوط پهلوي ها همين بوده. البته اين فقط محمدرضا پهلوي نبود که دروغِ خوش آيند رو به راستِ ناگوار ترجيح مي داد. خيلي از ما هم همين طوريم. مثلاً داداش من ممکنه خيال کنه خيلي خوش صداست! تو ممکنه فکر کني بدون درس خوندن هم مي توني کنکور قبول بشي!! من، احتمال داره خيال کنم خيلي شق القمر مي کنم که وبلاگ مي نويسم و اين که با وبلاگ نويسي ام در حال هدايت گمراهانم!!!


ممکنه من و تو ترجيح بديم اين طوري خيال کنيم اما حقيقت موظف نيست خودش رو با خيالات ما هماهنگ کنه. چه من و تو دلمون بخواد و چه نخواد، «قلم معجزه نمي کنه». اين جمله ايه که معلم انشاي راهنمايي من، هر جلسه ده بار تکرار مي کرد. هربار هم زُل مي زد تو چشم هاي من که کنار پنجره نشسته بودم و داشتم درباره ي انقلابي که قراره با انشاهام راه بندازم خيال پردازي مي کردم! (اگه تو هم گرفتار همين ماليخوليا هستي، مي توني براي درمان، 110 روز، روزي 110 بار از روي اون جمله ي قصار –قلم معجزه نمي کنه- بنويسي. نتيجه شو تضمين مي کنم.)


اي واااااااي! اينم شد سوال!؟ يعني چي که «اگه معجزه نمي کنه ما براي چي قلم مي زنيم»!؟ جاي ديگه اين حرف رو نزني. بهت مي خندن ها! عزيز دلم! ما مي نويسيم( و بايد بنويسيم) دقيقاً به اين دليل که قلم معجزه نمي کنه. اگه معجزه مي کرد ديگه لازم نبود بنويسيم. اگه قلم معجزه مي کرد، مردم از همون عصر ناصرخسرو يا حداکثر سعدي، توبه مي کردن و هدايت مي شدن و به خوبي و خوشي مي رفتن بهشت و بعد، قصه ي ما به سر رسيد، کلاغه به خونه اش...چيزه...ببخشيد...داشتم مي گفتم. اگه قلم معجزه مي کرد الان من داشتم از بهشت وبلاگم رو به روز مي کردم!


پي نوشت ها:


1-   قلم معجزه نمي کنه اما معنيش اين نيست که قلم هيچ کاري نمي کنه. حواسِت باشه از اون وَرِ بوم نيفتي.


2-   نبودم. به نام درس به کام خواب!


3-    کي گفته نبودم؟ بودم. تو نمي ديديم. توصيه مي کنم کامنت هاي بي امضاي وبلاگت رو يه مرور بکني. مخصوصاً اون هايي رو که اسم پسرانه دارن!


يا زهرا!


و دشمن پشت ديوارهاي شهر است...اين المستشهدون؟


 



+ ما...ها

نويسنده:مائده ايراني::: پنجشنبه 6/10/1386::: ساعت 8:4 عصر

او...


تا به حال متوجه شديد که «من» بودن چقدر سخت و دردناکه؟ حتمن متوجه شديدي! اصلن همين که موقع کامنت گذاشتن از ضمير جمع استفاده مي کنيم يعني اينکه تمايل داريم به جاي «من» بودن «ما» باشيم. اين رو حتي هپروتي ترين مکتب هاي روانشناسي هم انکار نمي کنن.


وقتي که مي گيم ما دانش آموزها، ما دخترها، ما سنندجي ها (و...) يه احساس گرم و مطلوب احاطه مون مي کنه. احساس امنيت. احساس مورد حمايت بودن از طرف بقيه ي من هاي مايي که عضوش هستيم. ما نياز داريم که «ما» باشيم. همون طور که نياز داريم ايمان داشته باشيم. اما اين خيلي مهمه که با چه من هايي ما بشيم و محور ما شدنمون چي باشه.


ما متولدين سال 69؛


ما بچه هاي اول خانواده؛


ما دخترها؛


 ما رامسري ها؛


ما ايراني ها؛


و ما...ها چه اشتراکي با هم داريم؟ محور اتحادمون چيه؟ آيا تولد تو سال 69 ، فرزند اول بودن، دختر بودن(و...) رو خودمون انتخاب کرديم؟


- نه!


اما ما دانش آموزاي رشته ي رياضي؛


ما اعضاي پژوهش سرا؛


ما ساکنان خيابون فلسطين؛


ما اعضاي اُپک


و ما...ها محور اتحادمون رو خودمون انتخاب کرديم. خودمون خواستيم که دانش آموز رشته ي رياضي و عضو اپک باشيم و بعد با هم ما شديم تا از حقوق مشترکمون دفاع کنيم. ما شديم تا راحت تر بتونيم امتياز بگيريم!


ما مخالفان طرح ترافيک شهرداري؛


ما اعضاي بسيج دانش آموزي؛


ما معتقدان به ولايت فقيه؛


ما مسلمون ها؛


ما موحد ها؛


و ما...ها هم محور اتحادمون رو خودمون انتخاب کرديم اما ما شديم تا راحت تر تو بسيج فعاليت کنيم؛ تا راحت تر از ولايت فقيه حمايت کنيم؛ تا راحت تر توحيد رو گسترش بديم و ... . ما...ها ما شديم تا راحت تر از خودمون مايه بذاريم!


به خاطر همينه که پيوند بين ما اعضاي بسيج دانش آموزي محکم تره از پيوند بين ما دانش آموزاي رياضي يا ما دخترها. واسه همين که اسلام سعي کرد جاي «ما قريشي ها» رو با «ما برادران ديني» عوض کنه. واسه همينه که ان المسلمين اخوه!


***


پي نوشت ها:


1-   ...و واسه همينه که  اگه همه ي پيامبرا يه جا جمع بشن سر سوزن هم با هم اختلاف ندارن.


2-   چند ساليه که باز هم عقد اخوت بستن مرسوم شده. خيلي قشنگه مگه نه؟


3-   پيمان خواهري هم داريم؟ اين قدر دلم مي خواد بعضي ها خواهرم باشن!


4-   تو خونه ي مادر پدرم رسم بود (و هست) که نوه ها به هم بگن آبجي و داداش. هميشه از اين رسم بدم مي اومد. هيچ وقت به عمه زاده ها و عموزاده هام آبجي و داداش نگفتم. اونا هم هيچ وقت جرئت نکردن چيزي جز مائده ي خالي صدام کنن!


5-   به دوستاي مامان و با هم عمو و خاله نمي گفتم. از عنوان هاي الکي بدم مي اومد(و مي آد!)


6-   ...اما...اما داره! اما چي؟! ...اما بعضي از هم سايه هاي نتي هستن که وقتي برام مي نويسن «آبجي مائده» دلم از خوشي اينکه همچي خواهر و برادرايي دارم منفجر مي شه!


7-   بعضي ها هم هستن که حسرت به دلم مونده بهم بگن آبجي!


8-   به بعضي ها خيلي دلم مي خواد بگم خاله و عمو اما روم نمي شه! از شما چه پنهون گاهي هم از ابهتشون مي ترسم!


9-   ... و روي رواي عن قائل و هو قال: «...و اما السادات! اذا احدهم ما اقدم عيديه و ما اسلم ته کيسه ئه حتي احد ليل بعد يوم العيد، فعليکم و فعليکن بالهجوم الي وبلاجه ( او وبلاجها) و الهکوک آيديه في ياهو ( او آيديها) و الغصوب امواله (او اموالها) و تقسيم ذلک الغنائم بالعدل بينکم و بينکن. لعلهم(او هن) يتذکرون!» (منبع: «في مناقب الاعياد» اثر شمس العلما و افسرالفضلا و عين النت و نورالوب، مائده خاتون بارسي بلاجي)


10-سادات بزرگوار! براي اينکه مجبور نشم حداکثري عمل کنيم با حياي خودتون نفري 15 هزار تومن عيدي و 5 هزار تومن ته کيسه واريز کنين به کلوب آيدي من.(ayatpilara)


11-تا شما باشيد از سيد بودنتون براي عيدي ندادن تو موقعيت هاي ديگه سوءاستفاده نکنين!


يا زهرا!



+ ننه قمر

نويسنده:مائده ايراني::: پنجشنبه 22/9/1386::: ساعت 4:5 عصر

او...


«ننه قمر» صبح هاي زود بيدار مي شه. بعد از اينکه يه ليوان چاي شب مونده اش رو مي خوره روزش رسمن شروع مي شه. تا دم دم هاي ظهر گوش مي چسبونه به راديوي ترانزيستوري عهد بوقش و حتي خش خش ها رو هم دقيق مي شنوه. سر ظهر يه مشت برنج مي ريزه تو آب و يه کته ي شل باب دندون خودش مي پزه.


خوردن برنج همان و يله شدن کنار اجاق گاز همان! دم دم هاي اذان مغرب از خواب که نه، از بي هوشي بعدازظهري اش بيدار مي شه و يه مشت آب به صورتش مي پاشه که يعني وضو گرفتم! بعد هم چادر چاقچور مي کنه و سلانه سلانه مي ره طرف مسجد محل. تو مسجد، همين که سلام نماز رو مي دن، پياده روي رو مخ بغل دستي اش رو شروع مي کنه. از عمه قزي ميگه و دختر زشتش! از خاله خانم مي گه و نوه ي کج و کوله اش! از ميرزا مي گه و عروسي پسر يه لاقباش! ننه قمر اون قدر مي گه تا آخرين نفر هم از در مسجد بيرون بره. بعد بر مي گرده خونه و ولو مي شه روي رخت خوابي که از ديشب پهن مونده!


هر روز براي ننه قمر همين جوري مي گذره. غير از 5 شنبه ها که عصري نمي خوابه و به جاش، بسته هاي کوچيک درست مي کنه با شوکولات و حنا و يه تيکه کاغذ که روش نوشته « اگه حاجتي داري 147 بار بگو يا امام زمان و بعد حنار و به دست بزن و شوکولات رو بخور و 5 شنبه ي بعد 147 بسته...» بعد راه مي افته طرف امام زاده که بسته هاش رو پخش کنه و بعدتر، به هر زوري شده چنگي به ضريح بزنه!


اما نه!


هر روز ننه قمر هم يه جور نمي گذره! نه! گاهي صبح ها به جاي چاي، قهوه ي ترک، چاي سبز يا شير داغ مي خوره. گاهي به جاي راديو گوش دادن، تلويزيون مي بينه يا سينما مي ره يا وبگردي مي کنه. گاهي به جاي عمه قزي و خاله خانوم، از ژينوس و ونوس و مرينوس بد مي گه. گاهي به جاي بسته هاي حنا و شوکولات، براي ادليستش آف مي ذاره که « اگه حاجتي داري 147 بار بگو...»


ننه قمر، حتي روز به روز قيافه اش فرق مي کنه و سنش بالا و پايين مي شه اما ننه قمر هميشه ننه قمره!


***


پي نوشت ها:


1-  زيارت هاجرخاتون حاشيه هايي داشت که ننوشتم تا هم پست طولاني نشه و هم حس معنوي اش از بين نره. اما اون حرف ها روي دلم موند و شد حکايت ننه قمر!


2-     خواننده هاي قديمي تر شايد هنوز «سياسي کاري به سبک ننه قمر» رو فراموش نکرده باشن!


3-  حالا چرا «ننه قمر» و نه « ننه شمس»؟! نمي دونم! شايد چون مي گن «هر ننه قمري براي خودش...» و نمي گن «هر ننه شمسي براي خودش...»!!!


4-     از اين نامه ها که بايد فلان قدر از روش بنويسي تا سياه زخم نگيري(!!!) هنوز هم توي امام زاده ها زياده!


5-     از همه ننه قمرتر خود من!


6-     تو بين منتظرانت، عزيز من چه غريبي!


يا زهرا


و دشمن پشت ديوارهاي شهر است...اين المستشهدون؟



+ برادر...

نويسنده:مائده ايراني::: چهارشنبه 14/9/1386::: ساعت 1:25 عصر

او...


...چقدر دوست داشتم يه برادر بزرگتر داشته باشم! هميشه توي ذهنم تصورش مي کردم. شبيه خودم بود. اون قدر که هر کس نگاه مي کرد مي فهميد خواهر و برادريم. بلند قد بود و قوي. يه کم هم دعوايي! صورتش جدي بود يا حتي خشن. خودش اما مهربون بود. توي خيالم غيرتي مي ديدمش؛ خيلي غيرتي؛ هر روز مي بردم تا مدرسه و برگشتني مي اومد دنبالم...


...«ايمان» يک سال بعد از من دنيا اومد. توي همه ي خاطره هام هست. محض رضاي خدا يه خال مشترک هم توي صورت هامون نداريم.  تازه حالا داره قد مي کشه. قوي هست ولي دعوايي نه.(البته با من که باشه خيلي دعواييه!) مهربوني اش رو که من نديدم. غيرتي هم نيست. شايد هنوز بچه تر از اين حرفاست...


...هم سهيلا و هم شعله برادر بزرگتر داشتن. شعله همش از دست برادرش عصباني بود. مي گفت: « گير مي ده»؛ مي گفت « به چيزهايي پيله مي کنه که بابا کاري نداره باهاشون.» اما من دوست داشتم برادري داشته باشم که گير بده بهم. فکر مي کردم اگه گير بده يعني دوستم داره. برادر شعله که ازدواج کرد و رفت يه شهر ديگه؛ شعله مهمونمون کرد به بستني. بستني رو که مي خوردم فکر کردم «اگه برادر من بود براي رفتنش گريه مي کردم...»


...سهيلا با برادرهاش دوست بود. شايد گير نمي دادن بهش ولي معلوم بود که روي سهيلا حساسن. به سهيلا حسادت مي کردم. يک شب کشف کردم اگه با برادرهاش دعواش بشه خوشحال مي شم! از خودم بدم اومد. تا صبح گريه کردم. فرداش به خودش گفتم. بغلم کرد. گفت:«من هم هميشه به تو حسودي مي کنم چون مي توني به ايمان زور بگي.»!!!


 


ابجي و داداش 


 


***


«...وقتي توي خيابون راه مي رفتي، اگه ساعت 12 شب هم بود، خيالت راحت بود. کسي به کسي چپ نگاه نمي کرد. اگه يه نفر چند ثانيه توي چشم هات زل مي زد بلافاصله يکي پيدا مي شد يقه شو بچسبه که "هو! يارو! مگه خودت خواهر و مادر نداري؟!" مردها وقتي خانمي رو توي خيابون مي ديدن با خودشون فکر مي کردن "شايد اين خانم، خواهر، همسر، يا دختر يه رزمنده باشه." اين فکر، احساس دين مي آورد. با خودشون فکر مي کردن پدر اين دختر داره به خاطر من مي جنگه. پس من هم بايد مراقب اين دختر باشم...فضايي به وجود اومده بود که انگار همه خواهر و برادر هستن...»


اين ها رو مامانم مي گه و من براي هزارمين بار آرزو مي کنم که اي کاش 20 سال زودتر به دنيا اومده بودم... راستي! هيچ مي دونيد از 20 سال پيش تا به حال چقدر پس رفت کرديم؟!


***


پي نوشت ها:


1-     کسي چه مي دونه؟ شايد ايمان هم دوست داره خواهرش يه جور ديگه باشه!


2-  خيلي دوست دارم بدونم آيا جو قشنگ دهه ي شصت هنوز توي شهرهاي مذهبي مثل قم و مشهد وجود داره يا نه! قمي هاي نازنين! مشهدي هاي عزيز! وجود داره؟


3-  ...اما هنوز هم هستند آدم هاي با شرف و با غيرت...نمونه اش...نمونه اش رو همه مون ديديم...خودتون يه نمونه بگيد...


4-     خدا پدر اين نت رو بيامرزه! برادر دارمون هم کرد! اونم چه برادري! خفن!


5-  براي شونصدمين بار مي گم: من برادر ، خواهر، بزرگتر، ولي ، قيم يا هر چيزي تو اين مايه ها که بخواد تو اينترنت ول بگرده ندارم! بنابراين اگه «برادر من» بهتون پي ام داد و خواست که دست از سر خواهرش(!!!) بردارين بدونيد که اين همون برادر جديدالتاسيس نتيه! يه نموره بنده خدا مشکل داره! همچيني مخش تکون خورده. اگه ديديدش زنگ بزنيد اورژانس تيمارستان! متوجه هستيد که؟!


6-  اين برادر جديد ما مثل اينکه از ما وکالتم داره و خودمون خبر نداريم! به جامون کامنتم مي ذاره! نشونه اش هم اينکه کامنتاش امضا نداره! خلاصه حواستون جمع باشه! اوکي؟


7-     برادرانه برايم غزل بخوان شاعر! / برادرانه بخوان تا که خواهرت باشم...


يا زهرا


و دشمن پشت ديوارهاي شهر است...اين المستشهدون؟



+ ...در يک قدمي است...

نويسنده:مائده ايراني::: شنبه 26/8/1386::: ساعت 10:21 عصر

او...


احتمالن براي شما هم پيش اومده که بنشينيد يه گوشه اي و براي خودتون خيال پردازي کنيد و توي ذهنتون چيزهايي رو ببينيد که ديدنشون با چشم هاي خودتون غير ممکنه يا سخته يا به اين زودي هاي ممکن نيست.


شايد گاهي توي خيالتون خونه اي رو که دوست داريد توش زندگي کنيد ساخته باشيد. شايد به جايي که دوست داريد مسافرت کنيد رفته باشيد . شايد توي خيالتون خودتون رو با مدرک دکتراي رشته ي مورد علاقه تون تصور کرده باشي يا در محل کاري که دوست داريد. بيش تر آدم ها قدرت اين جور خيال پردازي ها رو دارن...


...اگه توي خيال پردازي زياده روي نکنيد و خيال پردازي هاتون وسط کلاس هاي درس(!!!) نباشه کسي بهش اعتراض نمي کنه. حتي توي بعضي از نظريه هاي تربيتي، خيال پردازي نشونه ي خلاقيت شمرده مي شه. بنابراين خيلي از والدين ازش حمايت مي کنن. اما...


...اما خدا نکنه شما راجع به چيزايي خيال پردازي کنيد که اغلب مردم جرات فکر کردن بهشون رو ندارن. چيزهايي مثل «مرگ». اون وقته که متهم مي شيد به «روانپريشي» ، «افسردگي» ، «بيزاري از زندگي» و هزار عنوان پر طمطراق روانشناسانه ي ديگه! اون وقته که مچ دستتون رو مي چسبن و مي برن پيش نزديک ترين روانپزشک! در حالي که فکر کردن به مرگ هميشه به معناي آرزوي مرگ نيست. آدم مي تونه مرگش رو تصور کنه همون طور که فارغ التحصيلي شو تصور مي کنه. همون طور که هر اتفاق احتمالي ديگه اي رو تصور مي کنه!


و تازه همون طور که تصور فارغ التحصيلي به آدم انگيزه درس خوندن مي ده، تصور يه مرگ قشنگ و دوست داشتني و ايده آل هم به آدم انگيزه ي قشنگ زندگي کردن مي ده. پس، گاه گاهي، مثلن هر دو سه هفته يک بار، توي ذهنتون به مرگ فکر کنيد و مرگ خودتون رو اون جوري که دوست داريد تصور کنيد. اون وقت دنياي قشنگ تري خواهيم داشت. دنيايي با آدم هايي که قشنگ زندگي مي کنن تا قشنگ بميرن...


 


 عبور...


 


***


روياهاي من خيلي خصوصي ان اما شما هم دوستان خيلي خاص من هستين . پس گوشتونو بياريد جلو تا بهتون بگم روياي من از مرگ خودم چه طوريه:


«توي يه اتاق بزرگ و روشن و پر از عطر گل هاي مريم، من دراز کشيدم. از پنجره ي اتاقم آسمون آبي رو مي بينم . دستم توي دست سهيلاست. سنم بين 20 تا 25 ساله. نه درد دارم ، نه غمگينم و نه مي ترسم. کم کم اتاق پر از مه مي شه و من چهره ي پدربزرگم رو مي بينم که دستش رو دراز کرده:"بيا!" من لبخند مي زنم و دستش رو مي گيرم...بدنم رو توي «چابکسر» دفن مي کنن؛ توي قبرستون کوچيک و دوست داشتني چابکسر؛ تو قسمت پشتي حياط امامزاده؛ زير سايه ي يکي از اون درخت هاي نارنج که هر بهار پاشون بنفشه ي وحشي در مي آد...»


 


قبرستان چابکسر... 


 


اگه من هم دوست خیلی خاص شما هستم بهم بگید که دوست دارید چه طوری بمیرید...


 


 اون طرف پنجره... 


 


***


پی نوشت ها:


1-     مرگ پایان کبوتر نیست...کبوتر هستی؟


2-     باور کنید یا نه، من این متن رو تو یکی از بحران های افسردگی بعد از امتحان شیمی ننوشتم!


3-  قیصر که رفت...بگذریم. این حرف رو نگه دارم و وقتی کنار خدا دیدمش به خودش بگم...راستی! کجان کسایی که می گفتن «عادت می کنی»؟! من عادت نکردم! من عادت نمی کنم! من به جای خالی بعضی ها هیچ وقت عادت نمی کنم! ...مثل قیصر...مثل سید حسن...مثل سلمان...


4-  اگه من هم یکی از همین روزها بمیرم همه ی شما فکر می کنید لابد از قبل می دونستم دارم می میرم و برای همین این متن رو نوشتم. اما من این متن رو دقیقن به این خاطر نوشتم که نمی دونم کی می میرم و دلم می خواد قبل از مرگ، یه حرف حساب زده باشم.


5-  آهای! دوست نازنینی که خاطرت خیلی خیلی خیلی عزیزه! آهای دوست نازنینی که می دونم از من رنجیدی اما نمی گی چرا! آهای دوست نازنینی که با نگفتنت داری شکنجه ام می کنی! آهای دوست نازنینی که با همه ی اینا خاطرت به قدر روز اول (شاید هم بیشتر!) عزیزه! آره ! تو! خود تو! من رو قبل از اینکه کلید اتاقم رو تحویل هتل دار بدم و برم به خونه ی اصلی خودم ببخش!


6-     وقتی من بمیرم شماها چه طوری می فهمید؟ یادم باشه از وحیده بخوام بهتون بگه...


7-     در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم...


یا زهرا


و دشمن پشت دیوارهای شهر است...این المستشهدون؟



   1   2      >

ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[7/5/1387- 5:16 ع] ...
[1/5/1387- 5:32 ص] در باب فيلترينگ-اولين حرف ها
[آرشيو شده ها]


[ خانه | ايميل |شناسنامه | مديريت ]

©template designed by: www.persianblog.com